X
تبلیغات
آوا
مطالب مامایی- شعر - دل نوشته ها
upsara">
+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم بهمن 1390ساعت 12:34  توسط مهرا  | 

 

آب

 
 

آب را گل نکنيم :

در فرودست انگار ، کفتری می خورد آب

يا که در بيشه دور ، سيره ای پر می شويد .

يا که در آبادی ، کوزه ای پر می گردد .

آب را گل نکنيم :

شايد اين آب روان ، می رود پای سپيداری ، تا فروشويد

                                                                 اندوه دلی .

دست درويشی شايد ، نان خشکيده فروبرده در آب .

زن زيبايی آمد لب رود ،

آب را گل نکنيم :

روی زيبا دوبرابر شده است .

چه گوارا اين آب !

چه زلال اين رود !

مردم بالا دست چه صفايی دارند !

چشمه هاشان جوشان ، گاوهاشان شيرافشان باد

من نديدم دهشان ،

بی گمان پای چپرهاشان جاپای خداست .

ماهتاب آنجا ، می کند روشن پهنای کلام .

بی گمان در ده بالا دست ، چينه ها کوتاه است .

غنچه ای می شکفد ، اهل ده باخبرند .

چه دهی بايد باشد !

کوچه باغش پر موسيقی باد!

مردمان سر رود ، آب را می فهمند .

گل نکردندش ، ما نيز

آب را گل نکنيم.

 
+ نوشته شده در  یکشنبه یکم آبان 1390ساعت 21:47  توسط مهرا  | 

مهتاب

می تراود مهتاب

می درخشد شبتاب

نيست يکدم شکند خواب به چشم کس وليک

غم اين خفته چند

خواب در چشم ترم می شکند.

نگران با من استاده سحر

صبح می خواهد از من

کز مبارک دم او آورم اين قوم به جان باخته را بلکه خبر

در جگر ليکن خاری

از ره اين سفرم می شکند .

نازک آرای تن ساق گلی

که به جانش کشتم

و به جان دادمش آب

ای دريغا به برم می شکند.

دستها می سايم

تا دری بگشايم

بر عبث می پايم

که به در کس آيد

در و ديئار به هم ريخته شان

بر سرم می شکند.

می تراود مهتاب

می درخشد شبتاب

مانده پای آبله از راه دراز

بر دم دهکده مردی تنها

کوله بارش بر دوش

دست او بر در ، می گويد با خود :

غم اين خفته چند

خواب در چشم ترم می شکند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم مرداد 1389ساعت 0:44  توسط مهرا  | 

سرود نان

چنگی دوره گرد باز آمد

نغمه زد ساز نغمه پردازش

سوز آوازه خوان دف در دست

شد هماهنگ ناله سازش

پای کوبان رسيد و دست افشان

دلقک جامه سرخ چهره سياه

تا پشيزی ز جمع بستاند

از سر خويش برگرفت کلاه

گرم شد با ادا و شوخی او

سور رامشگران بازاری

چشمکی زد به دختری طناز

خنده ای زد به شيخ دستاری

کودکان را به سوی خويش کشيد

که: بهار است و عيد می آيد

مقدمم فرخ است و فيروز است

شادی از من پديد می آيد

اين منم ، پيک نوبهار منم

که به شادی سرود می خوانم

ليک آهسته نغمه اش می گفت :

که نه از شاديم ... پی نانم!...

چنگی دوره گرد رفت و هنوز

نغمه ای خوش به ياد دارم از او

می دوم سوی ساز کهنه خويش

که همان نغمه را برآرم از او ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم مرداد 1389ساعت 0:37  توسط مهرا  | 

گريه کرد م گر يه هم اين‌ بار   آرامم نکرد        هرچه کردم... هرچه.. آه! انگار آرامم نکر د

روستا از چشم من افتاد، ديگر مثل قبل                    گرمي  آغوش  شاليزار آرامم نکرد

بي تو خشکيدند  پاهايم کسي راهم نبرد                   درد دل، با سايه و ديوار آرامم نکرد

خواستم ديگر فراموشت کنم، اما نشد                   خواستم، اما نشد، اين کار آرامم نکرد

سوختم آنگونه در تب، آه! ازما در بپرس                      دستمال  تب بر  نمد ار آرامم نکرد

ذوق شعرم را کجا بردي که بعد از رفتنت       عشق و شعر و دفتر و خودکار آرامم نکرد

شاعر :سمیه زارع

MEHRA

+ نوشته شده در  جمعه ششم فروردین 1389ساعت 21:38  توسط مهرا  | 

قصه شيرين

مهرورزان زمان های کهن

هرگز از خويش نگفتند سخن

که در آنجا که" تو" يی

بر نيايد دگر آواز از "من"!

ما هم اين رسم کهن را بسپاريم به ياد

هر چه ميل دل دوست،

بپذيريم به جان،

هر چه جز ميل دل او ،

          بسپاريم به باد!

آه !

          باز اين دل سرگشته من

ياد آن قصه شيرين افتاد:

بيستون بود و تمنای دو دوست.

آزمون بود و تماشای دو عشق.

در زمانی که چو کبک ،

خنده می زد " شيرين" ،

تيشه می زد "فرهاد"!

نه توان گفت به جانبازی فرهاد : افسوس،

نه توان کرد ز بيدردی "شيرين" فرياد .

کار "شيرين" به جهان شور برانگيختن است!

عشق در جان کسی ريختن است!

کار فرهاد برآوردن ميل دل دوست

خواه با شاه درافتادن و گستاخ شدن

خواه با کوه در آويختن است .

رمز شيرينی اين قصه کجاست؟

که نه تنها شيرين ،

بی نهايت زيباست :

آن که آموخت به ما درس محبت می خواست :

جان چراغان کنی از عشق کسی

به اميدش ببری رنج بسی .

تب و تابی بودت هر نفسی .

به وصالی برسی يا نرسی!

سينه بی عشق مباد!!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم اسفند 1388ساعت 22:40  توسط مهرا  | 

دلم برای کسی تنگ است...

دلم برای كسی تنگ است

كه آفتاب صداقت را

به ميهمانی  گل های باغ می آورد

وگيسوان بلندش را

     - به بادها می داد

و دست های سپيدش را

     - به آب می بخشيد

 

دلم برای كسی تنگ است

كه آن دونرگس جادو را

به عمق آبی دريای واژگون می دوخت

و شعرهای خوشی چون پرنده ها می خواند

 

دلم برای كسی تنگ است

كه همچو كودك معصومی

دلش برای دلم می سوخت

و مهربانی خود را

     - نثار من می كرد

 

دلم برای كسی تنگ است

كه تا شمال ترين شمال

و در جنوب ترين جنوب

     - درهمه حال

هميشه در همه جا

     - آه با كه بتوان گفت

كه بود با من و

     - پيوسته نيز بی من بود

و كار من زفراقش فغان و شيون بود

كسی كه بی من ماند

كسی كه با من نيست

كسی ...

      - دگر كافی ست.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم اسفند 1388ساعت 22:35  توسط مهرا  | 

چه کسی کشت مرا ؟

همه با آينه گفتم ، آری

همه با آينه گفتم ، که خموشانه مرا می پاييد ،

گفتم ای آينه با من تو بگو

چه کسی بال خيالم را چيد ؟

چه کسی صندوق جادويی انديشه من غارت کرد؟

چه کسی خرمن رويايی گل های مرا داد به باد؟

سر انگشت بر آيينه نهادم پرسان :

چه کس آخر چه کسی کشت مرا

که نه دستی به مدد از سوی ياری برخاست

نه کسی را خبری شد نه هياهويی در شهر افتاد ؟!

آينه

اشک بر ديده به تاريکی آغاز غروب

بی صدا بر دلم انگشت نهاد.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم اسفند 1388ساعت 22:30  توسط مهرا  |